سفارش تبلیغ
صبا
دلم برا بچه گیام خیلی تنگ شده مامانی

یادم میاد که اون لوز من خیلی سخت از خاب پا شدم...چون شبش خیلی زود خابیدم...ساعت« 2 ،2:30 »بود ...آخه از فلدا دیگه قلال بود من بلم مدچودک...از سبح زود یعنی ساعت 9 تا ساعت 4 بدازضهر...آخه دلم بلات تنگ میشد مامانی ...میخاستم یه دل صیر ببینمت...دیگه ساعت 2:30 بود که لو دسطت خابم برد...خلاسه مامانی یه بلوز سفید با ختای قلمز طنم کلدی و یه شلوارک لی آبی پام کلدی با یه جولاب سفید که بغلش اکس یه هاپو بود...با یه کفشای مشکی...کلی شیکم کلدی...اونقد که پول آولدی دور سرم پیچوندی و انداختی تو سندوغ سدقه...گفتی پسله نازم چشش نخوره...من که نفهمیدم که منذولت چی بود؟...تو دلم گفتم :خدای مهلبونم همونی که مامانم گفت...مامانی تو لفتی چادرتو سلت کنی ،من یواشکی رفتم تو اتاقم زیله تختم یه پول آهنی بود ،ورش داشتم اومدم مالیدمش رو اکس تو ،اومدم مثه تو انداختم تو سندوغ ثدقه...گفتم خدای مهلبونم مامانیمو به دستای تو سپلدم...آخه تو از همه بزرگتری؟؟؟مامانم میگفت تو خیلی بزلگی؟؟؟

مامان وقتی رسیدم تو مدچودک دیدم همه مثه من با ماماناشون اومدن...ولی مامانه من یه چیز دیگه هست...مامانی لفتم تو کلاس ...یه خانومه اومد یه کم تو مهلبونی شبیه تو بود...میگفت به من بگین :« خاله سالا» یه شعل یادمون داد و نقاشی و لنگ آمیزی...خوش گذشت...ولی نه بقدر کنار تو بودن...مامانی من دوریتو تهمل میکنم تا دلس بخونم و« ممممملدد »بشم؛  تا بتونم جا پای بابایی بذالم و «دل مهلبونو تو رو شاد کنم که این همه ی آلزوی منه، مامانی» 

مامانی یه چیذی بگم دوام نمیکلی ؟؟؟

مامانی من، یه اکس داشتی که منو بغل کلده بودی می بوصیدیم گزاشته بودم تو کیفم...مامانی گذاشته بودم تو جامدادیم که کسی نبینه...تازشم یواشکی میلفتم زیله میز نگاش میکلدم...ببخشیدا. «...مامانی من برم ...داله میلیزه...» مامانی زودی میاما ...مامانی قزاط سوخت...فکر کنم...دوست دارم...

                                             «نکات قابل برداشت از این چند خط »

1.گاهی اوقات برای وصال شیرینتر ،باید تلخی فراغ رو، شیرین ،حس کنی تا وصال برات شیرینتر از عسل بشه؟؟؟«رفتن به مهدکودک»

2.توی هر شرایطی هم باشی بازم میتونی به یاده اونی که خیلی دوسش داری باشی،فقط کافی محبتت به او قلبی باشه؟؟؟«بردن عکس به مهد کودک و...»

3. ترس از دست دادن محبوب به هر دلیل و بی خوابی کشیدن به خاطر دیدن جمال محبوب و در آخر خواب رفتن رو دست محبوب«یاد محبوب»؟؟؟«نگاه کردن تا ساعت 2:30»

4.همیشه و هر جا محبوبتونو بالاتر از همه بدونید.

 

«شما چی برداشت میکنی؟؟کمکم کن

 

 خدایی با نظرات بگیا؟؟؟»


نوشته شده در چهارشنبه 89/4/30ساعت 12:3 عصر توسط قاصد و قاصدک5 نظرات ( ) |



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت


http://pichak.net/themes/01/01/image/m.gif">

آرشیو سایت

http://pichak.net/themes/01/01/image/m.gif">

پیوند ها

http://pichak.net/themes/01/01/image/m.gif">

اختصاصی ویژه

http://pichak.net/themes/01/01/image/m.gif">

طراح قالب

http://pichak.net/themes/01/01/image/m.gif">

امکانات سایت